محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4311
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« به دور از مال و از كسان . « گفتم : سوى شاه شام مىروم « كه هر بندهء محتاجى سوى او مىرود . « اگر زنده ماندم از بخشش خليفه اى « كه كارهاى درخشان دارد « ترا توانگر ميكنم . « ما كسانى هستيم كه ديوانمان از ياد نرفته « و اگر بخشش خليفه يار شود « از نو گشوده مىشود . » هشام گفت : چيزى كه مىخواستى همين بود ، خوب تقاضا كردى و بگفت تا پانصد درم به او بدهند و مقررى او را بيفزود . گويد : محمد نوادهء عمر بن خطاب پيش هشام آمد كه به دو گفت : « به نزد من چيزى براى تو نيست . » سپس گفت : « مبادا كسى فريبت دهد و گويد : كه امير مؤمنان ترا نشناخت تو محمد نوادهء عمر خطابى مبادا اينجا بمانى و آنچه همراه دارى خرج كنى ، جايزه اى براى تو پيش من نيست پيش كسان خويش باز گرد . » گويد : روزى هشام نزديك باغى از آن خويش كه زيتون داشت بايستاد ، عثمان بن حيان مرى نيز با وى بود عثمان ايستاده بود و سر وى مقابل سر امير مؤمنان بود و با وى سخن مىگفت : كه صداى تكانيدن زيتون شنيد . به يكى گفت : « پيش آنها برو و بگو زيتون را بچينند نتكانند كه زيتون له شود و شاخه ها بشكند . » گويد : هشام به حج رفت ابرش دو مخنث را گرفت كه بربط همراه داشتند . هشام گفت : « به زندانشان كنيد و كالايشان را كه نمىدانم چيست بفروشيد و بهاى آن را در بيت المال نهيد و چون به صلاح آمدند ، بهارا به آنها بدهيد . » گويد : و چنان بود كه هشام بن عبد الملك در رصافه مىماند كه از سرزمين